تبليغاتX
هنر زندگي
 

هر روز صبح غزالي در آفريقا بيدار مي شود‏‏ ، او نيك مي داند كه بايد تند تر از سريعترين شير بدود تا كشته نشود.

هر روز صبح شيري در آفريقا بيدار مي شود ، او نيك مي داند كه بايد تندتر از كندترين غزال بدود تا از گرسنگي نميرد.

مهم نيست شير هستيد يا غزال،...بهتر است با طلوع خورشيد دويدن را آغاز كنيد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:23 توسط غزاله |

 

امروز كارهاي نمايشگاه تقريبا تموم شد...

نمايشگاه هنرهاي تجسمي در آموزشگاه سايه روشن

زمان ‌: ۱ لغايت ۶ اسفند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 23:9 توسط غزاله |

 

هر وقت خسته باشم يا به آرامش احتياج داشته باشم‏ به صداي زندگي گوش ميدم...

امتحانش ضرر نداره...قول ميدم خستگيتون در ميره...!

http://mp3upload.ca/download/23506/asal.mp3

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 0:37 توسط غزاله |

 

این روزها قشنگترین خاطرات زندگی من در كنار بچه هاست.

توکلاس پسرها بودم و خیلی خسته بودم.امیر حسین که کلاس سوم راهنماییه شیطنت هاش خیلی با مزه است.شيرين و مودب و دوست داشتني.

وقتی که دید من خسته ام خواست من رو بخندونه:

امیر حسین: غزاله جون این نقاشی رو کی روی وایت برد کشیده؟

من:یکی از دخترهای کلاس دیروز  اون نقاشی رو روی تابلو کشید.چطور؟

امیر حسین:خیلی قشنگ کشیده.حتما خودش هم باید خیلی خوشگل باشه.اینطور نیست؟و بعد زیر چشمی به من نگاه می کرد در حالیکه می خندید.

من: امير حسين..............؟؟

تا سرم رو بلند کردم گفت: خندیدین...خندیدین و بعد با خیال آسوده نشست و نقاشی کشید.

خیلی دوستشون دارم.عشق و علاقه ی پاکشون رو دوست دارم.باور کنید از کار امیر حسین بغضم گرفته بود.خستگی و ناراحتی من براشون مهمه.خستگيم در رفت...پر از انرژي شدم ....مثل خودشون...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:9 توسط غزاله |

 

من حدود ۶تا شاگرد پسر دارم که در مقطع راهنمایی هستند و یک سال و نیمه که باهاشون نقاشی کار می کنم.هفته پیش برای اینکه خوشحالشون کنم گفتم هر کدوم از شما اگر ۲۰ تا نقاشی خوب داشته باشید که نمره ممتاز گرفته یک جایزه خوب پیش من دارید.

جلسه بعد همه شون ۲۰ تانقاشی آوردن که واقعا عالی بود.و با ذوق و شوق گفتن : غزاله جون ما جایزه می خواهیم و من هم که از قبل جایزه ها رو اماده کرده بودم بهشون دادم.جایزه شون یک جزوه از تاریخ هنر بود که خودم جمع آوری کردم.

قیافه هاشون دیدنی بود.لبخند های زورکی که من معنیشو می فهمیدم.از جایزه خوششون نیومده بود.یکیشون گفت ما فکر کردیم جایزه یه چیز دیگه است.بهشون گفتم شما باید یاد بگیرید که برای جایزه نقاشی نکشید و ارزش هنر رو بفهمید.

همه یک صدا گفتند......غزاله جون!...( البته با این حالت)

حالا یک سوال چهار گزینه ای...

۱.من معلم بد جنسی هستم

۲.هدیه ای که به بچه ها دادم به قول خودشون ضد حال بود.

۳.گزینه ۱ و ۲

۴.هیچکدام

به بهترین جواب جایزه تعلق میگیره.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:19 توسط غزاله |

 
سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
 
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود.

دخترك پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌كرد ولی داروساز توجهی نمی‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترك جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید كه فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم 


چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید چقدر پول داری؟
دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فكر می‌كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می‌كنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟

دكتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:6 توسط غزاله |

 

بچه که بودم حرف هایی رو که خجالت می کشیدم به مامانم بگم روی کاغذ براش می نوشتم. البته هنوز هم این عادت رو دارم که حرف های دلم رو می نویسم.

مامان با حوصله همه نامه های من رو توی یک دفتر دویست برگ جمع آوری کرده. هم نامه و هم نقاشی.

امشب نشستم و همه صفحات رو خوندم. نامه های من به مامان گاهی تلخ و گاهی شیرین بود.این دفتر رو خیلی دوست دارم.یادآور دوران کودکی منه.جالبه خیلی از احساساتی که الان دارم ریشه در دوران کودکیم داره.خیلی از نوشته هام گویای این مطلبه.

از سن ۹ یا ده سالگی خیلی نقاشی می کشیدم. یعنی همراه هر نامه ای که به مامان می نوشتم یک نقاشی هم بود.

روزهای خوبی بود روزهای کودکی...

 

wcpvg43hmjaqnx71jq87.jpg

 این مدل رو زنده کار کردم.فکر می کنم ۱۰ یا ۱۱ سالم بود.

 

u0qrd1mnkzxilf22n0.jpg 

این گل رز رو هم ذهنی برای مامان کشیدم. فکر کنم ۹ سالم بود.

 

v58voq157ozak9426mqk.jpg

این نقاشی رو کشیدم و از طرف خودم و علی تقدیمش کردم به مامان.هیچ وقت لحظه ای که نقاشی رو دوتایی جلوی چشم مامان نگه می داشتیم یادم نمیره.

 

x5a1xzv5offmxu4766u.jpg

فکر می کنم این نقاشی رو به مناسبت روز معلم برای مامان کشیدم.

 

 vf3cs9rmj0ujvvjvw9a7.jpg

۷۱/۹/۱۳ همزمان با شروع بارش برف این نقاشی رو برای مامان کشیدم و علی هم دوست داشت کمک کنه. تو چسبوندن آدم برفی ها کمکم کرد.

 

1oixf5h6mlu7o5gfklvw.jpg

و این هم یکی از نامه های من به مامان.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:47 توسط غزاله |

 

زندگی هنر نقاشی است بدون پاک کردن

 

پس همیشه چنان زندگی کن که وقتی به گذشته رجوع کردی نیازی به پاک کردن نباشد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:15 توسط غزاله |

 

دیروز اتفاقی وبلاگ آقای کوچک رو دیدم.

قسمتی از نامه ی پدر دانیال برای فرشته کوچکش...

 

سلام بابا...

دیدی دنیا را...؟ فاصله «زندگی» تا «آوارگی» را دیدی...؟ ما که کارمان به کار کسی نبود... بود!؟ زیر سقف خودمان بودیم، سر سفره خودمان... سر شادی و درد خودمان. حالا تو اینگونه افتاده ای بر سینه ی تخت... مهربان وامده است در پشت در ICU و مرا حتی به لابی پایین بیمارستان هم راه نمی دهند.

نمیشد بعد از یکماه دعا و درد و رنج و آنهمه ضجه های دیشب و امروز تو زیر سوزنها و سرمها، می آمدند و می گفتند، گره از سینه اش باز شد!؟ نمیشد؟! حتما باید شکر به زنده ماندنت کنم و اشک به جواب کردنت بریزم!؟ ولله دلم راضی بود که صدها از آن سوزن به تن من بنشیند اما شاهد التماس کردن تو نباشم... چاره چیست، خدا کس ِ دیگری است! نمیدانم از سر بیچارگی به خدا توکل کرده ام یا ایمان... خیالت راحت بابا… من در این تنگنا، آنگونه بندگی میکنم، که خدا از خدایی خود شرمگین شود…

آقای ِ کوچکــ ـم... باورت می شد، شبی برسد که پدرت آن فیل مسخره ی ترا بغل کند و بخوابد...!؟ میدانستی صدای آن عروسکهای بالای تخت تو، چقدر شنیدنش درد دارد وقتی تخت تو خالی است!؟

هرچی آرزوی خوبه... مال تو

هرچی که خاطره داری ... مال من

 

 

         

 

 

خودتون وبلاگش رو ببينيد .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:53 توسط غزاله |

 

 

بر آسمان٬کودکی را نقاشی خواهم کرد

دستانم را پر از شکوفه های گیلاس کرده و بهار را به خود هدیه خواهم داد

بار دیگر به زیر سایه ی درخت های کودکی ام خواهم رفت

و بر سنگفرش های کوچه به سپیدی صبح قدم خواهم زد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:11 توسط غزاله |